اشک مهتاب

رنج را آهسته در لبخند پنهان می کنم ،تا دلش غمگين نگردد هر کسی با ما نشست.

 

 

هر بار کودکانه دست کسی را گرفتم،گم شدم

ترس من از گم شدن نیست!

از گرفتن دستی است که بی بهانه رهایم کند...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1391 ساعت 8:32 توسط لاله|

 

 

دلتنگی

بـاران ِ پشـت ِ شیشـه اسـت

هر چه هم چشمهایت را پاک کنی

باز هـم خیسند

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم خرداد 1393 ساعت 9:10 توسط لاله|

 

 
 
 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393 ساعت 0:35 توسط لاله|

 

 

نمیدانی

هیچکس نمیداند...

پشت این چهره ی آرام در دلم چه میگذرد...!

نمیدانی...!

 

 

 
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393 ساعت 17:34 توسط لاله|

 

 

 

چه سکــــــــوتی دنیـــــــــــا را فـــــــــــرا می گرفت !!!

اگــــــــر هرکســــــــــــی

تنهــــا به انــــــــــدازه ی صــــــــــداقتش

سخـــــن میگــــــفت .....
 
 
نوشته شده در سه شنبه نهم اردیبهشت 1393 ساعت 12:15 توسط لاله|

 

 

سیمین دانشور:

من زن خلق شدم...

نه برای در حسرت یک بوسه ماندن...

برای خلق بوسه ای از جنس آرامش

من زن نشدم که همخواب آدمهای بیخواب شوم...

زن شدم که برای خواب کسی رویا شوم

من زن نشدم که در تنهایی ام حسرت آغوشی عاشقانه را

داشته باشم...

زن شدم تا آغوشی در تنهایی عشقم باشم

 

 ..........به افتخار شما و من............

***********پیشاپیش روزتان مبارک************

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 ساعت 17:8 توسط لاله|

 

  

 نقـﺎﺵ ﺑـﺎﺷﯽ! ﭼـﻘﺪﺭ ﻣﯽ ﮔﯿـﺮﯼ..ﺑﯿﺎﯾﯽ ﻭ

ﺻﻔﺤﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﯿﺎﻩ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺭﻧﮓ ﮐﻨﯽ؟ ﺑـﻌـﺪ ﺑـﺮﺍﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺍﺗﺎﻕ ﺩﻟﻢ

ﯾـﮏ ﺭﻭﺯ ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﺑﮑﺸﯽ ﮐﻪ ﻧــــﻮﺭ ﺁﻓﺘـــﺎﺏ ﺗﺎ ﻣﯿـﺎﻧـﮥ ﺍﺗﺎﻕ

 ﺁﻣــــﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ...

ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻣﻦ ﺭﻭﯼ ﺻﻮﺭﺗــﻢ ﯾﮏ ﺧﻨﺪﻩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻡ

ﻧـﺮﺥِﺧﻨﺪﻩ ﮐﻪ ﮔﺮﺍﻥ ﻧﯿﺴــــﺖ؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393 ساعت 0:11 توسط لاله|

 

دلتنگــــی پـیــچـیـــــــــده نـیـســتــــــــ . . . !


یــــکـــــــ دل . . . !


یــکـــــــ آســـــمـــــان . . . !


یــکـــ بــــــغـــــض . . . !

و آرزو هـای تـــرکـــــــ خـــــــورده . . . !

 

بــه هـمــیـــن ســـــــادگـــــــی

 

 

نوشته شده در یکشنبه دهم فروردین 1393 ساعت 13:35 توسط لاله|

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

 
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

و هر روزبرای دلم

مشتری آمد و رفت

ولی هیچ کس واقعا

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد

یکی گفت:

چرا این اتاق

پر از دود و آه است

یکی گفت:

چه دیوارهایش سیاه است

یکی گفت:

چرا نور اینجا کم است

و آن دیگری گفت:

و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است

و رفتند و بعدش

دلم ماند بی مشتری

ومن تازه آن وقت گفتم:

خدایا تو قلب مرا می خری؟

و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم:

ببخشید، دیگر

برای شما جا نداریم

از این پس به جز او

کسی را نداریم

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 ساعت 9:15 توسط لاله|

 

 

آرآم بــــ ــ ــﮧ شآنــﮧ ام میزنے


 ومیگویے:آفریــלּ..تنـــ ــهـــآیے کــﮧ تـــرس نــבارב..


بــعــבآرام آرام בورمیشوے!!!!


ونمیـــבانے کــﮧ مـלּ ازنبوבنت میترسم...


نــــﮧ تنهآیے.... !!

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 ساعت 15:0 توسط لاله|


آخرين مطالب
» پست ثابت
» ...
» تولدم مبارک!!!
» ...
» ...
» ...
» نرخ خنده!!!
» ...
» ...
»

Design By : RoozGozar.com